Tuesday, October 8, 2024

خاطره ی فراموشی

مثل یک لیوان خالی خاک گرفته روی طاقچه مانند پشت در، کنار انبوه بسته های خالی قرص، یا یک جفت کفش مورد علاقه ی مندرس و جر خورده از 3 جا یا مثل یک خودکار قشنگ که جوهرش تمام شده و در برزخ میان سطل زباله و جعبه های مختلف در رفت و آمد است، یا نه اصلا مثل همین لپتاپ قدیمی که با وجو لپتاپ جدیدتر یک سالی میشود خیلی روشن نشده ، مثل همین کلیدهای جمع و جور و خلاصه اش همه چیز را فراموش کرده ام، همه چیز میان لحظه ای قبل و بعد معلق مانده و تکلیف هیچ چیز معلوم نیست و همه چیز در انتظاری ابدی به فراموشی ناخواسته ای غلتیده و حتی همین هم، همین وضعیتی که باید به دقت تشریح کنم تا به یاد بیاورم به فراموشی رفته است. همه چیز یعنی حرف هام، حسم، آدمی که بودم، خیالات و آرزوهایی که داشتم، تصمیمات، اتفاقات، برنامه ها، آینده، گذشته، حال، لحظه، اکنون، دم ... بله، فکر میکنم همه چیز، خودم را فراموش کرده ام و کسی که خودش را فراموش میکند به این حال دچار میشود. 

کسی که بودم را یادم نیست، یادم نیست چطور فکر میکردم، چطور حرف میزدم، چطور حماقت میکردم، و چطور کسی بودم که حالا نیستم. آزمون سختی ست که خودم برای خودم طراحی کردم و حالا مردود قطعی آنم، زیادی سخت گرفتم شاید. یادم نیست چطور حس میکردم، حس البته نه آنطور که از حس حرف میزنیم، خوشبختانه یا بدبختانه آنقدر اسناد و مکتوبات این دوران گذر زیاد است که نمیتوانم با دقت و تقریب کافی بگویم منظورم از حس چیست ... تنها میتوانم بگویم حس چیزی بود ممنوع، سرکوب شده، درست مثل داستان ها و فیلم های سای فای قرن بیستمی، حس کردن گناه است، برای برابری، تعادل، توازن، یکرنگی، یا برای .کنترل، نظارت، الگو ساختن، برای مرز ساختن، برای تقلید، برای تکثیر، برای هرچیزی بودن بجز خودت و یا شاید هم هرکسی

فراموشی خاطره عجیبی ست، مثل یک خاطره تلخ است که هرچه از آن زمان میگذرد تلخی اش به شیرینی میگراید و هرچه شیرینی اش افزوده میشود تلخی اش هم به فراموشی سپرده میشود. فراموشی خاطره ای ست که به راحتی نمیشود فراموشش کرد، وقتی عبارتی ذاتا متناقض را برای حسی ذاتا متناقض به کار میبری فهمش سخت تر و حسش دردناک تر میشود. هرچه بیشتر میفهمی اش دردش التیام پیدا میکند و هرچه کمتر میفهمی اش دردناک تر میشود. بعضی تجربه ها ظاهرا تجربه های انسانی نیستند یا دست کم نباید به تنهایی آزموده شوند، آزمایشی ظاهرا بی هدف اند که تنها از سر یک لغزش تصادفی در جریان هستی بوجود امده اند جریانی که از دیگرسوی حیات به جریان افتاده و مقصدی ندارد و هرچه به دنبال مبدا ان بگردی هم چیزی جز خلائی که درون خودت و گذشته به یادگار مانده پیدا نمیکنی.

Friday, February 2, 2024

ناثینک تو سی

احساس خستگی میکنم، انگار یک مسیر طولانی را دویدم، راه زیادی آمده م، تا جایی، ولی تنها از مقصدم دورتر شده ام و حالا همه راه را باید برگردم. از نفس افتاده م و انگار دیر شده باشد زل زده ام به افق که آخرین پرتوهای نورش را بر من می تابد و محو میشود. مقصدی که روزی روشن بود حالا تیره و تاریک درحال محو شدن است ... هیچ چیز روشن نیست ... 
تعارف را کنار بگذاریم ... وقت هایی که تنفرم شدت میگیرد از زندگی وقت هایی هست که در زندگی هدفم رو به تیرگی میرود، همه چیز رو به محوی و تاری میرود ، همه چیز بطور ناگهانی شروع به خواب میکند ... و ....
از این تمام این سالها تلاش کردم برای هر لحظه لحظه اش باید تلاش مضاعفی میکردم برای زندگی ، برای زنده ماندن و ادامه دادن نفرت عمیقی از دیگران دارم ، از این چطچر میتوانم همدلی آنها را جلب یا با آنها همدلی داشته باشم ... از اینکه چطور میتوانم بعد از اینهمه به چیزی باور و اعتقاد داشته باشم و ... دیگر چیزی از زندگی سر در نمی آورم