Thursday, February 13, 2025

خشکی‌های متلاطم

کم حرف شده‌ام، دوباره، و پیش لرزهای چیزی را که در شرف وقوع است حس می‌کنم. حس می‌کنم که در برخورد با مکالمات ساده و روزمره، بعد از کشمکش زیاد، که البته بیشتر از چند ثانبه طول نمی‌کشد، می‌خواهم فرار کنم، به دورترین نقطه ممکن از هر موجود انسانی، از خودم، از نشانه‌های بودن، از هستی و خیال و وهمِ واقعیت. همین کار را هم می‌کنم، راهم را می‌گیرم و می‌روم تا سریعتر از دیدرس نگاه‌های دوخته شده و منتظر پاسخ دور شوم، بدون هیچ حرفی، حتی یک "باشه" یا "آره" و "نه" ناقابل. کاری از دستم ساخته نیست، وقتی شروع می‌شود همه چیز را درون خودش غرق می‌کند و در این سیل رخوت هیچ چیز نیست که در امان بماند و تنها باید دور شد تا دیگران را در آن گرفتار نکرد.

می‌خواهم فرار کنم، با بیشترین سرعت ممکن از آنجا دور شوم و خودم را مخفی کنم. درون غاری دورافتاده و بدون دسترسی، با دیوارهایی پراز صور و نقش و خیال، یا برهوتی خالی از نشانه‌های حیات، ولی سرشار از نور و ماسه داغ و آسمانی یکدست و بی‌ انتها... اما چنین رویایی ممکن نیست و... رویاهای ناممکن همیشه بهترین نوع رویاها هستند.

با موج پدرقدرتی که به ساحل رسید حالا همه چیز قدری آرام شده، اما هنوز مثل دیگ جوشانی‌ام که هر لحظه ممکن است منفجر شود و همه چیزهای در اطرافش را در خود ذوب کند. چند سال پیش در چنین مواقعی ناگهان می‌ترکیدم و همه چیز را با خودم غرق می‌کردم و به درون امواج متلاطم می‌بردم. نمی‌دانستم چطور و چرا، همه چیز با یک موج سنگین شروع می‌شد و بعد سیلی که به راه می‌افتاد تا همه چیز را به اعماق خودش بکشاند. حالا بعد از یکسال و نیم تراپی و دارو درمانی می‌دانم اینها نشانه چیست، نشانه هایی ست از حیات و مرگ، که من باید سعی کنم در آب‌های میانه، روی سرزمینی ایمن و بادوام ساکن شوم و همیشه آماده موج‌های بعدی باشم. اغلب نمی‌توانم این را به کسی توضیح بدهم، انتقال چنین مفاهیمی که تجربه ای حسی را برسانند از توان کلماتی که بلدم خارج است، تنها همین و بس که نمیتوانم راهی بیابم که مانع از قرار گرفتن در مسیری شود که منتهی به سقوطی مخرب و دردناک است.

گاهی که طوفانی از دوگانگی و تضاد وزیدن می‌گیرد دلم می‌خواهد مثل یک انفجار اتمی، همه چیز را نابود کنم و درهم بشکنم، همه پل هایی که جزیره امنم را به خشکی های بزرگتر می‌رساند، تا تاریخچه ی ویرانی و فروپاشی را تکاملی درخور آن ببخشم و مهر پایانی بر آن بگذارم. دلم می‌خواهد همه چیز تمام شود و آخرالزمانی که انتظارش را می‌کشیم به وقوع بپیوندد و مجبور نباشم هربار آخرالزمان‌هایی خرد و کوچک را نظاره گر باشم، نمی‌خواهم هربار پایان و سقوطی ناتمام را تجربه کنم، رفتنی که به مقصد و نقطه ی برخورد نمی‌رسد و تنها انگار مثل خواب و رویایی رد و اثری بر روحم برجا می‌گذارد و بعد گویی پاک میشود و بالاجبار از یاد زوده می‌شود. دلم می‌خواهد تداوم زنجیره ی نشانه ها در جایی به پایان برسد، دلم می‌خواهد... این رویایی که از واقعیت نشات گرفته به وقوع بپیوندد، دوست دارم مرز خیال و واقعیت برداشته شود و خیال و واقعیت جایی به هم برسند و درهم حل شوند و بیامیزند و یکی شوند... اما من در میان امواج ساکنم و امواج خشکی‌های متحرک اند و به هیچ سرزمینی نمی‌توانند تعلق بیابند.

پ.ن : گاهی تلاش می‌کنم زخم هایم را به این شکل اندکی تسلی دهم، اما روح دوپاره و شکاف های متعدد میان آن و حفره های بیشمارش از شمارش و متر و میزان گذشته اند، مثل زندانی محکوم به ابد که پس از سالها چوب خط پر کردن از آن دست کشیده و حساب روز و ماه و سال دیگر از دستش در رفته و همه چیز را به تقدیر سپرده ، تقدیری که چیزی جز دیوار و بتون و آهن نیست. تقدیر وقتی در قامت واقعیت خودش را نشان می‌دهد که حکم واپسینش را صادر کرده باشد.


Tuesday, October 8, 2024

خاطره ی فراموشی

مثل یک لیوان خالی خاک گرفته روی طاقچه مانند پشت در، کنار انبوه بسته های خالی قرص، یا یک جفت کفش مورد علاقه ی مندرس و جر خورده از 3 جا یا مثل یک خودکار قشنگ که جوهرش تمام شده و در برزخ میان سطل زباله و جعبه های مختلف در رفت و آمد است، یا نه اصلا مثل همین لپتاپ قدیمی که با وجو لپتاپ جدیدتر یک سالی میشود خیلی روشن نشده ، مثل همین کلیدهای جمع و جور و خلاصه اش همه چیز را فراموش کرده ام، همه چیز میان لحظه ای قبل و بعد معلق مانده و تکلیف هیچ چیز معلوم نیست و همه چیز در انتظاری ابدی به فراموشی ناخواسته ای غلتیده و حتی همین هم، همین وضعیتی که باید به دقت تشریح کنم تا به یاد بیاورم به فراموشی رفته است. همه چیز یعنی حرف هام، حسم، آدمی که بودم، خیالات و آرزوهایی که داشتم، تصمیمات، اتفاقات، برنامه ها، آینده، گذشته، حال، لحظه، اکنون، دم ... بله، فکر میکنم همه چیز، خودم را فراموش کرده ام و کسی که خودش را فراموش میکند به این حال دچار میشود. 

کسی که بودم را یادم نیست، یادم نیست چطور فکر میکردم، چطور حرف میزدم، چطور حماقت میکردم، و چطور کسی بودم که حالا نیستم. آزمون سختی ست که خودم برای خودم طراحی کردم و حالا مردود قطعی آنم، زیادی سخت گرفتم شاید. یادم نیست چطور حس میکردم، حس البته نه آنطور که از حس حرف میزنیم، خوشبختانه یا بدبختانه آنقدر اسناد و مکتوبات این دوران گذر زیاد است که نمیتوانم با دقت و تقریب کافی بگویم منظورم از حس چیست ... تنها میتوانم بگویم حس چیزی بود ممنوع، سرکوب شده، درست مثل داستان ها و فیلم های سای فای قرن بیستمی، حس کردن گناه است، برای برابری، تعادل، توازن، یکرنگی، یا برای .کنترل، نظارت، الگو ساختن، برای مرز ساختن، برای تقلید، برای تکثیر، برای هرچیزی بودن بجز خودت و یا شاید هم هرکسی

فراموشی خاطره عجیبی ست، مثل یک خاطره تلخ است که هرچه از آن زمان میگذرد تلخی اش به شیرینی میگراید و هرچه شیرینی اش افزوده میشود تلخی اش هم به فراموشی سپرده میشود. فراموشی خاطره ای ست که به راحتی نمیشود فراموشش کرد، وقتی عبارتی ذاتا متناقض را برای حسی ذاتا متناقض به کار میبری فهمش سخت تر و حسش دردناک تر میشود. هرچه بیشتر میفهمی اش دردش التیام پیدا میکند و هرچه کمتر میفهمی اش دردناک تر میشود. بعضی تجربه ها ظاهرا تجربه های انسانی نیستند یا دست کم نباید به تنهایی آزموده شوند، آزمایشی ظاهرا بی هدف اند که تنها از سر یک لغزش تصادفی در جریان هستی بوجود امده اند جریانی که از دیگرسوی حیات به جریان افتاده و مقصدی ندارد و هرچه به دنبال مبدا ان بگردی هم چیزی جز خلائی که درون خودت و گذشته به یادگار مانده پیدا نمیکنی.

Friday, February 2, 2024

ناثینک تو سی

احساس خستگی میکنم، انگار یک مسیر طولانی را دویدم، راه زیادی آمده م، تا جایی، ولی تنها از مقصدم دورتر شده ام و حالا همه راه را باید برگردم. از نفس افتاده م و انگار دیر شده باشد زل زده ام به افق که آخرین پرتوهای نورش را بر من می تابد و محو میشود. مقصدی که روزی روشن بود حالا تیره و تاریک درحال محو شدن است ... هیچ چیز روشن نیست ... 
تعارف را کنار بگذاریم ... وقت هایی که تنفرم شدت میگیرد از زندگی وقت هایی هست که در زندگی هدفم رو به تیرگی میرود، همه چیز رو به محوی و تاری میرود ، همه چیز بطور ناگهانی شروع به خواب میکند ... و ....
از این تمام این سالها تلاش کردم برای هر لحظه لحظه اش باید تلاش مضاعفی میکردم برای زندگی ، برای زنده ماندن و ادامه دادن نفرت عمیقی از دیگران دارم ، از این چطچر میتوانم همدلی آنها را جلب یا با آنها همدلی داشته باشم ... از اینکه چطور میتوانم بعد از اینهمه به چیزی باور و اعتقاد داشته باشم و ... دیگر چیزی از زندگی سر در نمی آورم 

Monday, December 26, 2022

باید برای خودم کاری بکنم

صبح مثل ردای کهنه و یخ زده ای تنم را پوشاند، با هوای ابری و گرفته. مثل چند روز گذشته بعد از چند بار رد کردن آلارم بلند شدم، در کوتاه ترین زمان حاضر شدم و بعد، مثل کسی که چیزی فراموش شده را به یاد آورده باشد لبه تخت نشستم و به میزم و اشیا روبرو زل زدم. انگار که بلاهت و ملال بی اثر این سال ها حالا به یک باره، یکجا و مضاعف، اثرش را بازیافته و به شکل خونمردگی های ناشی از خفگی یا چیزی شبیه این راه نفسم را مسدود کرده باشد. جایی نوشته بود اثر انباشتی چیزهای خرد در طول زمان نمودی عینی و ملموس پیدا میکند، اما من از این واقعیت بی اطلاعم. از انباشت اصوات توی گلویم که به شکل خفگی به تمام تنم سرایت کرده و چیزها را صرفا به مثابه چیزها، بی روح و ساکن در سراسر اتاق پخش کرده، و اگر نظم و معنایی هم در کار هست که میبایست تنها من از اون باخبر باشم هم به کلی بی اطلاعم. باید کاری بکنم، باید از لبه تخت فاصله بگیرم و یکی از این اشیا را پیش بکشم، آنرا لمس کنم تا به نظم تازه ای مقیدش کنم، اما همینکه به سمت یکی از آنها دست دراز میکنم گرانشی بی اندازه مرا پس میزند، فشاری به قفسه سینه ام هجوم می آورد و خفگی راه نفسم را بند می آورد و من را که نیم خیز شده ام به جای اولم برمیگرداند، بی حرکت لبه تخت میمانم تا در اولین فرصت که از آن خلاصی یابم. زودتر باید کاری بکنم، برای خلاصی از این فکر.

از قرص ها هم کار زیادی بر نیامد، جز ساکن کردن این فکر زنگار گرفته ی تازه. فکری که در راه رجعت به سرزمین موعودش، در میانه راه از مقصد بازمانده و ساکن شده، ساکن برزخی میان دو جهان، قرص آبی یا قرص قرمز، انتخاب با کیست، هنوز تصمیمی نگرفته ام. قرص ها طبیعت ساکنی دارند که با آوارگی و سرگردانی اقیانوس های هولناکی که شناخت فرسنگ ها فاصله دارند، اما شاید سکونت بر زمین، حال چه جهان زیرین چه بالا چه همین سرزمین میانه زیاد فرقی نداشته باشد. به هرصورت قرص ها هم کاری نکردند، تا اینجا که اینطور بوده. شاید برای حکم قطعی زود باشد و لازم است ذره ای بیشتر به آنها فرصت بدهم، هرچه هست باید راهی پیدا کنم برای بیرون کردن فکری که برگشته و حس قدیمی ای که همه چیز را در غلظت و سیالیتی غیرقابل نفوذ در خود حل کرده.

۱۰ ساعت کار و بعد کم خوابی و کارهای مضاف در زمان استراحت همه چیزی ست که باید بدانم، ولی گذشته از آن باید کاری بکنم. باید برای همه راه هایی که به بن بست میرسند و در برگشت در خطی مستقیم به ناکجا میروند کاری بکنم. ناکجاها مثل منظومه های اشیا ساکنن، دور شدن از هرطرف به منزله نزدیک شدن به آنهاست، همیشه و در همه حال حاضر، ساکن، ثابت. چیزها در همه حال حاضر اند، در همانجایی که سابق بر این بودند، من هم در همه حال هستم - یا بودم - همانجایی که سابق بر این بودم، توی مسیر دوار به سوی ساحلی دست نیافتنی و دور شدنی در حرکتم، و همیشه به ساحل قبلی میرسم. تا کجا روی این دایره باید به عقب رفت، تا کجای این خط باید برگشت؟ با جوابش چه کار باید بکنم؟ باید کاری بکنم، کاری برای خلاصی از این فکرهای مزاحم و مه اندود. برای خودم باید کاری بکنم.

 


Wednesday, March 4, 2015

what their do if I do

 همیشه روزهای خوب و روزهای بدی هستند که تو را به نوشتن وا دارند ، باقی روزها حکم روزهایی ست که از ملزومات موجودات زنده است ، حالا دیگر همه چیز لوث شده و همه چیز حکم همین روزهای ملال آوری را دارد که از مدت ها پیش بهشان همه عادت کرده اند روزهایی که بدون وقفه و پشت سر هم باید بیایند و بروند تا روزی به این نتیجه برسی که دیگر کافی است و به این چرخه ی بیهوده و مهمل

last of us (goodnight) or (you and me)

the truth that I can't stay, anymore in chains, suffering your ways

باید بدانی از کجا شروع کنی از انتخاب یک مسیر بکر و نرفته دیگه از پایان یک انتخاب نافرجام یا از انتخاب یک باید دیگر ، وقتی نمیدانی چه چیز از خودت و محیط اطرافت میخواهی تغییر و شروع هرچه بعد از این واژه ها به ذهن وارد میشود بی معناست ، در جستجوی معنا گشتن امر بیهوده ایست که خسته ات میکند ، آنقدر خسته ات میکند که شروع ات را مدام به تعویق بیندازی و موکول کنی به بعد هرچند نمیدانی ام هنوز از کجا باید شروع کنی

دلت چه شد ؟ دلت چه شد ؟

گاهی باورت نمیشود چیزی را که توی زندگی ات رشد کرده و به مفهوم مستقل و قابل اتکایی تبدیل شده یا در یک مقطعی زندگی ات را بر پایه آن دوباره بنا کرده بودی و به زندگی شخصی و اجتماعی ات معنا بخشیده اینطور بی هوا و ناگهانی از بین رفته و دیگر اثری از آن هیچ گوشه ی زندگی ات نیست ، بی هیچ دلیل خاصی که بتوانی خودت را تسلی بدهی یا سرزنش کنی یا قبول کنی ، جوری برگشتی به نقطه ی آغاز گویی تمام آن جریان توهم و رویایی بیش نبوده ، تنها توصیفی که برایش داری این است که گم اش کردی ، و هرچه هم تلاش میکنی یادت نمی آید چطور، کجا و چرا گم اش کردی ، و این را هر روز با خودت تکرار میکنی، مرور میکنی تا پیدایش کنی، و تا پیدایش نکنی این وضع ادامه پیدا میکند و هرروز استرس ات بیشتر میشود وقتی میبینی کم کم دارد فراموشت میشود چه چیزی را دقیقا گم کردی چه شمایلی داشته چه حسی و چه چیزی بوده که گم اش کردی ، حالا با
این فقدان و این خلا چه میخواهی بکنی تویی و سوال بی پاسخی که خطر اینکه هیچ وقت پاسخی برایش پیدا نکنی تهدیدش میکند

پ.ن : به باد رفت تمام ایده ها و آرزوها ز یاد رفت ... !!
پ.پ.ن : If I colud have my way
I'd be sleeping in the alley
On a couch with a friend and a bottle of gin
If I could have my way
I'd be runnin' with the circus
I would be taming all the lions