کم حرف شدهام، دوباره، و پیش لرزهای
چیزی را که در شرف وقوع است حس میکنم. حس میکنم که در برخورد با مکالمات ساده و
روزمره، بعد از کشمکش زیاد، که البته بیشتر از چند ثانبه طول نمیکشد، میخواهم
فرار کنم، به دورترین نقطه ممکن از هر موجود انسانی، از خودم، از نشانههای بودن،
از هستی و خیال و وهمِ واقعیت. همین کار را هم میکنم، راهم را میگیرم و میروم
تا سریعتر از دیدرس نگاههای دوخته شده و منتظر پاسخ دور شوم، بدون هیچ حرفی، حتی
یک "باشه" یا "آره" و "نه" ناقابل. کاری از دستم
ساخته نیست، وقتی شروع میشود همه چیز را درون خودش غرق میکند و در این سیل رخوت
هیچ چیز نیست که در امان بماند و تنها باید دور شد تا دیگران را در آن گرفتار
نکرد.
میخواهم فرار کنم، با بیشترین سرعت ممکن
از آنجا دور شوم و خودم را مخفی کنم. درون غاری دورافتاده و بدون دسترسی، با
دیوارهایی پراز صور و نقش و خیال، یا برهوتی خالی از نشانههای حیات، ولی سرشار از
نور و ماسه داغ و آسمانی یکدست و بی انتها... اما چنین رویایی ممکن نیست و...
رویاهای ناممکن همیشه بهترین نوع رویاها هستند.
با موج پدرقدرتی که به ساحل رسید حالا
همه چیز قدری آرام شده، اما هنوز مثل دیگ جوشانیام که هر لحظه ممکن است منفجر شود
و همه چیزهای در اطرافش را در خود ذوب کند. چند سال پیش در چنین مواقعی ناگهان میترکیدم
و همه چیز را با خودم غرق میکردم و به درون امواج متلاطم میبردم. نمیدانستم
چطور و چرا، همه چیز با یک موج سنگین شروع میشد و بعد سیلی که به راه میافتاد تا
همه چیز را به اعماق خودش بکشاند. حالا بعد از یکسال و نیم تراپی و دارو درمانی میدانم
اینها نشانه چیست، نشانه هایی ست از حیات و مرگ، که من باید سعی کنم در آبهای
میانه، روی سرزمینی ایمن و بادوام ساکن شوم و همیشه آماده موجهای بعدی باشم. اغلب
نمیتوانم این را به کسی توضیح بدهم، انتقال چنین مفاهیمی که تجربه ای حسی را
برسانند از توان کلماتی که بلدم خارج است، تنها همین و بس که نمیتوانم راهی بیابم که
مانع از قرار گرفتن در مسیری شود که منتهی به سقوطی مخرب و دردناک است.
گاهی که طوفانی از دوگانگی و تضاد وزیدن
میگیرد دلم میخواهد مثل یک انفجار اتمی، همه چیز را نابود کنم و درهم بشکنم، همه
پل هایی که جزیره امنم را به خشکی های بزرگتر میرساند، تا تاریخچه ی ویرانی و
فروپاشی را تکاملی درخور آن ببخشم و مهر پایانی بر آن بگذارم. دلم میخواهد همه
چیز تمام شود و آخرالزمانی که انتظارش را میکشیم به وقوع بپیوندد و مجبور نباشم
هربار آخرالزمانهایی خرد و کوچک را نظاره گر باشم، نمیخواهم هربار پایان و سقوطی
ناتمام را تجربه کنم، رفتنی که به مقصد و نقطه ی برخورد نمیرسد و تنها انگار مثل
خواب و رویایی رد و اثری بر روحم برجا میگذارد و بعد گویی پاک میشود و بالاجبار
از یاد زوده میشود. دلم میخواهد تداوم زنجیره ی نشانه ها در جایی به پایان برسد،
دلم میخواهد... این رویایی که از واقعیت نشات گرفته به وقوع بپیوندد، دوست دارم
مرز خیال و واقعیت برداشته شود و خیال و واقعیت جایی به هم برسند و درهم حل شوند و
بیامیزند و یکی شوند... اما من در میان امواج ساکنم و امواج خشکیهای متحرک اند و
به هیچ سرزمینی نمیتوانند تعلق بیابند.
پ.ن : گاهی تلاش میکنم زخم هایم را به این
شکل اندکی تسلی دهم، اما روح دوپاره و شکاف های متعدد میان آن و حفره های بیشمارش
از شمارش و متر و میزان گذشته اند، مثل زندانی محکوم به ابد که پس از سالها چوب خط
پر کردن از آن دست کشیده و حساب روز و ماه و سال دیگر از دستش در رفته و همه چیز
را به تقدیر سپرده ، تقدیری که چیزی جز دیوار و بتون و آهن نیست. تقدیر وقتی در
قامت واقعیت خودش را نشان میدهد که حکم واپسینش را صادر کرده باشد.